چاپ
«دلم می خواد»؛ تجویز آقای فیلمساز برای فرار از روانی شدن!

30نماایران:حمید غفاریان - در ابتدای فیلم نویسنده به یک مطب روانپزشکی می رود و در آنجا حجمه ای از افراد را می بینیم که مشکلات روانی کوچک و بزرگی در سنین مختلفی دارند که چاره ای ندارند جز اینکه در این فضا نفس بکشند و هر شرایطی که منجر شده آنها به این وضعیت برسند در آخر باید آنها زندگی کنند و شکل زندگی آنها را فرمان آرا با رقصیدن به طور همیشگی تجویز می کند.

«دلم می خواد» به نوعی می توان غریب ترین فیلم بهمن فرمان آرا قلمداد کرد، چراکه فضایی بیگانه با دیگر آثار او دارد و فیلمی سرخوش که در بیان حرف ها و لایه هایش لکنت دارد، به طوریکه نه با فیلمی مواجه هستیم که فکر مهندسی شده ای در پشت فیلمنامه آن وجود داشته باشد و نوع کارگردانی ای که در آخر بگوییم فرمان آرا در پشت آن قرار داشته است.

فیلم داستان نویسنده ای را روایت می کند که مدتهاست نتوانسته داستانی را بنویسد و دوستی هم دارد که با تلفن خبر مرگ دوستان مشترکشان را می دهد اما یک حادثه باعث می شود تا یک موسیقی در گوشش ماندگار شود به طوریکه او دائم می خواهد برقصد! این خط اصلی داستان فیلم فرمان آرا است که نقش نویسنده را هم رضا کیانیان بازی می کند.کارکتری که برخلاف دیگر فیلم های فرمان آرا که در آنها ایفای نقش کرده است از ماندگاری کمتری برخوردار است و الکن ترین شخصیت اول فیلم های او است، در حالی که نقش رضا کیانیان در فیلم «خانه ای روی آب» جزو نقش هایی است که در ذهن ها باقی مانده است اما در «دلم می خواد» به دلیل نداشتن درام جذاب در طول فیلم و نوع کنش مندی نقش اول و عدم منطق داستانی، کلیه شخصیت ها در حد یک اسم باقی می مانند.

در ابتدای فیلم نویسنده به یک مطب روانپزشکی می رود و در آنجا حجمه ای از افراد را می بینیم که مشکلات روانی کوچک و بزرگی در سنین مختلفی دارند که چاره ای ندارند جز اینکه در این فضا نفس بکشند و هر شرایطی که منجر شده آنها به این وضعیت برسند در آخر باید آنها زندگی کنند و شکل زندگی آنها را فرمان آرا با رقصیدن به طور همیشگی تجویز می کند و جامعه بیماری که ساخته را با رقصیدن حل و فصل می کند و دست آخر هم وقتی کار به کلانتری و قانون می رسد آنجا هم نشان می دهد که نیاز امروز همه از جمله سرباز کلانتری با رقصیدن حل می شود.

فیلم فرمان آرا تنها یک کمدی سیاه اجتماعی نیست بلکه کلافه گی از بیان یک ایده از سمت فیلمسازش است و این بیان هم دو پهلو است، در جایی دیگر ما با شخصیتی زن خیابانی مواجه می شویم که تلکه بگیر است و می خواهد از کشور مهاجرت کند اما نویسنده فیلم به او توصیه می کند که نرود و در کشورش بماند، فیلم اساسا در خلق بحرانی که ازش دم می زند ناتوان است و اگر به دنبال یک فیلم کمدی فانتزی جذاب می رفت قطعا موفق تر از پزهای روشنفکری می شد

اینکه نویسنده در چه فعل و انفعالی در ذهنش موسیقی رقص گونه شکل می گیرد و اینکه چطور همه بعد از اینکه یک شب می رقصند و روز بعد عصبی و به هم می پرند و یا اینکه چرا همه زنان فیلم باردار هستند و بچه های آنها در گهواره می رقصند یا چطور بجه معتاد نویسنده به خوشی و خرمی زندگی اش می رسد از سوراخ های فیلمنامه است که تحلیل و رمزگشایی آنها خارج از خود فیلم است که فضیلت نیست بلکه ناتوانی فیلمنامه نویس است.

کلمات کلیدی :

اگر این مطلب را مفید ارزیابی کردید لطفاً به اشتراک بگذارید :