چاپ
پرونده ماه:آل پاچینو؛ یک گفتگوی جذاب با بازیگری که ترجیح میداد مصاحبه نکند/ روی سنگ قبرم بنویس: تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می کرد!

30نماایران: برای اولین بار در یک رسانه مجازی شاهد یک گفتگوی جذاب با آل پاچینو هستید که تنها دلیلش برای حضور در مقابل مصاحبه کننده، این بود که از وی مصاحبه جذابی با مارلون براندو خوانده بود.

لاورنس گروبل(۱۹۷۹): اولین مصاحبه که بیش از چهل ساعت گفتگوی ضبط شده بود تبدیل به دو هزار صفحه متن پیاده شده گردید، برای مردی که از نظر کناره گیری از مردم و حفظ اسرار، شناخته شده بود، حرف های زیادی بود. وقتی ضبط صوت را بعد از آخرین گفتگو در آپارتمانش واقع در نیویورک خاموش کردم، پاچینو گفت:«احساس می کنم انگار با تو توپ بازی کرده ام.انگار که مغازه ی آب نبات فروشی مشابهی را می شناسیم یا زمانی را به یاد می آوریم که با همدیگر، شیر آتش نشانی را باز می کردیم یا کاری مشابه آن انجام می دادیم.احساس خوبی است.» لبخند زدم و سر تکان دادم . دقیقا این همان حسی بود که من به او داشتم و به گمانم بخشی از آن احساس خوب در حین مصاحبه ها ایجاد شده بود.

پاچینو:راستش، ترجیح می دهم ضبط صوت را هنوز روشن نکنی، تا موقعی که کمی گرم شوم.

براندو هم در ابتدای کار، همین بی میلی را داشت و می خواست حرف بزند اما ضبط صوت روشن نباشد.

این کار مرا یاد خودم می اندازم.

بهتر است دستگاه را روشن کنیم و همه چیز را فراموش کنیم.

هر چی تو بگویی.نمی خواهم بگویم چطور کارت را انجام بدهی. برای من خیلی تازگی دارد.

آیا احساس می کنی که این گفتگو نوعی افشاگری است؟

دقیقا.کار ساده ای نیست،منظورم مصاحبه است.در این مصاحبه ها نیرویی به خصوص هست که من در کتاب های شرح حال ندیده ام – نیرویی واقعی.درست مثل کاری که با مارلون براندو کردی. می توان آن را جدی گرفت. نمی دانم آیا می توانم یکی از آنها باشم برای اینکه در زندگی ام به چیزهای کافی دست نیافته ام.

بعد از یک عمر دروزی گزیدن از مطبوعات، چه چیز باعث شد بالاخره تصمیم به صحبت بگیری؟

یک جورهایی از نه گفتن خسته شده بودم زیرا باعث سو برداشت می شود.دلیل اینکه قبلا حرف نزده ام این بود که اصلا گمان نمی کردم بتوانم این کار را انجام دهم اما بعد از مدتی این احساس در انسان به وجود می آید که چرا نباید مصاحبه کرد. از اینکه بیش از حد مراقب باشم و بیش از حد جوانب نگری کنم، خسته شده ام.راستش ببین یک کلمه ی بله، چه ارمغانی برایم داشته. به نمایش ریچارد سوم و فیلم «پرسه» بله گفتم. تعجبی ندارد که این همه سال نه می گفتم!(می خندد)

می خواهی نظرت را عوض کنی؟

نه،بگذار مدتی بله بگویم.وقتش شده.

دوست داری در این گفتگو درونیات خودت را چقدر افشا کنی؟

به همان اندازه که می خواهم در یک نقش خوب بازی کنم، می خواهمدر مصاحبه نیز جلب توجه کنم.

خوب است.امیدوارم تا مدتی که کارمان تمام شود بخشی از جوانب خصوصی و عمومی را که باعث می شود تو همان شوی که هستی کشف کنیم.

اما مگر کاری که می کنم همان نیست که هستم؟منظورم این است که کارم خیلی فراگیر است؛اینکه من که هستم؛ کارم نیز هست.

بخشی از اینکه تو که هستی.به آن هم می رسیم.اما ابتدا کنجکاوم بدانم چرا اسم کاندیس برگن را روی در آپارتمان خود و اسم دیگری را روی کتابچه راهنمای طبقه پایین نوشته ای؟

دلایلش بدیهی است – برای جلوگیری از ایجاد مزاحمت. آن خانم زمانی در این آپارتمان زندگی می کرد اما ننوشه کاندیس برگن، نوشته سی برگن. در کتابچه راهنمای طبقات، مدتی از اسم گلدمن استفاده کردم اما بعد، بابایی به اسم گلدمن آمد و گفت دیگر از اسم من استفاده نکن!

چند نفر در این ساختمان می دانند اینجا زندگی می کنی؟

همه افراد ساختمان می دانند و خیلی مراقب هستند.

از ظاهر اشیای موجود در آپارتمان به نظر می رسد منزلت اجتماعی که به خاطر ستاره بودن داری, در ذهنت رسوخ کرده باشد.

شیوه زندگی من خیلی تغییر می کند.پنج سال اینجا هستم اما مثل این است که موقتا اینجا باشم.سر راه خودت به بمبئی اینجا توقف می کنی،شب را سر می کنی و بعد به راهت ادامه می دهی.این از همان مکان هایی است که دارم.همیشه به این شکل بوده. در مکان هایی که گمان می کنم بهتر است در آنها زندگی کنم به اطراف نگاه می کنم بعد، برمی گر دم و کاناپه یا پیانو را جابه جا می کنم و راضی می شوم.

اجازه بده برگردیم به عقب و برویم سراغ زادگاهت.

من اهل برانکس جنوبی هستم. در محله ای واقعا مختلط بزرگ شدم، زندگی بسیار یکپارچه ای بود.تنش هایی که معمولا در موقعیت درآمدی افراد به وجود می آید وجود داشت.من که تک فرزند بودم در رقابت ، مشکل داشتم. به من اجازه نمی دادند بیرون بروم تا اینکه در شش سالگی به مدرسه رفتم و همان موقع بود که شرع کردم به اختلاط با دیکر بچه ها. خیلی خجالتی بودم. رفتن به مدرسه در آن سن و سال و هر روز، داشتن این احساس که ممکن است کتم بخوری چندان خوشایند نبود.گمان کنم بچه های زیادی دچار همین تنش هستند.نمی دانستم چطور از خودم مراقبت کنم زیرا هیچ وقت یاد نگرفته بودم .برادر یا خواهری نداشتم؛ بنابراین وقتی اولین بار به مدرسه رفتم برایم آسان نبود.یاد گرفتم کشتی بگیرم.در سال های جوانی دعوای تدافعی را یاد گرفتم زیرا وقتی کسی مرا می زد بالا می آوردم و نقش زمین می شدم.آدم مجبور بود یاد بگیرد از خودش چطور مراقبت کند. زمانی را به یاد می آوردم که داشتم به خانه برمی گشتم که کسی به مادرم ناسزا گفت. گفتم :«به مادرم فحش نده» یک دفعه دیدم در حال زد و خورد هستیم. اوضاع همین طور بود: تو را به مبارزه می خواندند. به یاد دارم به کسی گفتم:«می توانی پنج بار به بازوی راستم مشت بکوبی و من یک بار مشت می زنم.» بنابراین اول او شروع کرد تا برسم به منزل گریه نکردم. یک بار از روی پله های فرار داشتم تاب می خوردم که دستم جدا شد و با سر به زمین خوردم.دوستانم داشتند می خندیدند اما اصلا خنده دار نبود. رفتم خانه و افتادم زمین – بی هوش شدم. یک بار دیگر داشتم روی نرده ی بسیار نازکی در ارتفاع تقریبا پنج فوتی مثل بندبازها راه می رفتم، پایم لغزید و افتادم و میله درست به میان پاهایم خورد.دوباره، دوستانم خندیدند.بلند شدم ، سی قدم راه رفتم باز خوردم زمین . بعد  سینه خیز از دیوار ساختمان خود را بالا کشیدم و چند نفر از آدم بزرگ ها آمدند و مرا به خانه ی هاله ام بردند.مادر و مادربزرگم خودشان را رساندند و هرسه تا خانم مشغول وارسی قسمت های خصوصی بدن من شدند.روی کمرم طاق باز افتاده بود و همگی داشتند تماشا می کردند و ور می رفتند! باید نه سال داشته باشم.

بعد یک بار داشتم تفنگ بازی می کردم. آنجا را با سیم خاردار حصارکشی کرده بودند.لبم به سیم خاردار گرفت.دوستم با تفنگ داشت تیراندازی می کرد:«زدمت،زدمت.بیفت زمین!تومردی!«داشتم جیع می کشیدم و او می گفت:«آره، ولی تو مردی!تو مردی!» بالاخره دوید رفت و به مادم خبر داد که از لبم آویزان مانده ام.او هم همانجا از حال رفت.

پدربزرگ و مادربزرگت تو را بزرگ کردند برای اینکه پدرت وقتی هنوز بچه بودی، خانواده را ترک کرده بود. سخت بود؟

وقتی مجبور بودم بروم طبقه بالا مادرم حکومت نظامی برقرار می کرد. به این کار نیاز داشتم؛ این کار نوعی حس درست و غلط بودن را در من ایجاد می کرد، حس امنیت . او در همان سال های کودکی مرا به سینما می برد.این طور شد که شروع به بازیگری کردم.پدربزرگم مرا تربیت کرد. هیچ وقت دستش را به رویم بلند نکرد.خیلی حرف نمی زد. درونیات خودش را بروز نمی داد.احساسات خود را به صورت محبت آشکار نمی کرد. اما حضور داشت.دیدم خیلی به او دست می کشم.گاهی اوقات بوسیدن او خیلی لذت بخش بود. گمان می کنم می دانست که من بازیگر هستم زیرا عاشق این بودم که برایم داستان هایی درباره زندگی در هارلم شرقی نیویورک در اوایل دهه ۱۹۰۰ تعریف کند. بیش از هرکس دیگری او را بیرون می کشیدم. تصور نمی کنم کس دیگری علاقه مند بود. او ساعت ها روی پشت بام، پنبه رشته می کرد.شب ها آن بالا می ماندم و او برایم حرف می زد. تقریبا شبیه نوه و پدربزرگ روی یک قایق ماهیگیری بود ولی ما در برانکس جنوبی ، روی بام بودیم.

در فیلم «و عدالت برای همه» صحنه ای تاثیرگذار وجود دارد که در آن به دیدن پدربزرگت می روی(با بازی لی استراسبرگ) و به او می گویی«تو از من مراقبت کردی،مرا دوست داشتی اما پسرت یک آشغال بود.» آیا نزدیک به گذشته ات بود؟

فیلمنامه این طور بود.نه، وقتی آن کارکتر را بازی می کردم این احساس را نداشتم. آدم هایی هستند که حس واقع بینی در آنها خیلی قوی است و حسی از ثداقت دارند.لی استراسبرگ آن طوری است، پدربزرگم آن طور بود، اینها از آن دسته آدم هایی هستند که با من رابطه صمیمی دارند.

بالاخره آن جمله چی شد؟ پدرت در زندگی واقعی یک آشغال بود؟

نه،نه.رابطه من با پدرم صمیمی نبود اما در سرتاسر زندگی ام به من سر می زد.می آمد و مرا می دید. وقتی جوان تر بودم مدتی نزد او ماندم ، گاهی اوقات چهار پنج  سال می گذشت تا او را ببینم اما همیشه سعی داشت با من ارتباط داشته باشد( دستش را روی جعبه خالی تمشک گذاشت)، انگار همه تمشک های جعبه را خوردم.

مدرسه برایت چطور بود؟ آیا به کلاس مخصوص بچه هایی که از نظر عاطفی مشکل دارند اعزام نشدی؟

چرا، دو روز.

دلیلش چی بود؟

شلوغ کاری، عینک خانم معلمم را روی صندلی گذاشتم . وقتی نشست، عینک خرد شد. در کتابخانه و در انتهای کلاس نشسته بودم و داشتم کتاب ها را هل می دادم تا آن که تکیه گاه کتاب ها افتاد و صدا کرد. یک روز بیش از حد این کار را تکرار کردم و آنها مرا بیرون انداختند. آنها مرا در جایی که خودشان کلاس هیچ می نامیدند گذاشتند اما مدت زیادی نماندم.

تصور می کردی، بزرگ شوی چه کاره خواهی شد؟

طبیعتا می خواستم بازیکن بیسبال شوم اما چندان ماهر نبودم , نمی دانستم قرار است با زندگی ام چه کار کنم. فقط نوعی انرژی داشتم . بچه ای نسبتا شاد بودم هرچند که مدرسه، مشکلاتی داشتم. در کلاس هشتم، معلم نمایش به مادرم نامه ای نوشت و گفت بهتر است مرا تشویق کند،عادت داشتم نمایش «درباره ی دریانورد پیرحرف بزن» را از حقظ بخوانم .کتاب مقدس را نیز در سالن قرائت می کردم.اولین بار بود که اسم مارلون براندو را می شنیدم. در یک نمایش بودم که گفتند« هی.مارلون براندو –  این پسره مثل مارلون براندو بازی می کنه» عجیب نبود. تقریبا دوازده سال داشتم به گمانم دلیلیش این بود که تصور می کردند روی صحنه از حال خواهم رفت و حقیقتا هر بار که این نمایش را بازی می کردیم حالم بد می شد.راستش، فردی که با او ارتباط داشتم جیمز دین بود.مادرم عاشقش بود من هم دوستش داشتم.همان حس اقامت موقت را داشتم. فیلم «عصیان بی دلیل» تاثیر شگرفی بر من داشت. آن کت قرمز را به یاد می آوری؟ همه یکی به تن داشتند. من عاشق آن جمله بودم که می گفت:«زندگی می تونه قشنگ باشه.»

چه چیزی تو را تشویق کرد به دبیرستان هنرهای نمایشی بروی؟

به این دلیل رفتم که تنها مدرسه ای بود که ممکن بود مرا بپذیرد. سطح تحصیلی مئ خیلی بالا نبود. به یاد دارم به کلاس زبان اسپانیایی رفتم و معلم شروع کرد به تدریس به زبان اسپانیایی.

اما تو هم بازیگری کردی.

هیچ وقت با اجرای نمایش خیلی راضی نبودم.خیلی مرا به هیجان نمی آورد.اگر در بیس سوم توپی را می گرفتم پشتک می زدم و روی زمین پهن می شدم. بازیگری می کردم.به جای آوردوز کردن، بیش از حد بازیگری می کردم. در دبیرستان هنرهای نمایشی،استانیسلاوسکی درس می دادند. همه ی آن چیزها دربارهمتد و بازیگری جدی،مجبور بودن برای احساس کردن نقش، به نظر احمقانه می آمد.چه خبر بود؟لطف کار کجا بود؟ بنابراین یک جورهایی از آن خسته شدم.یک بار در کلاس بودم و می بایست چیزی را بازی می کردم که نشان دهم وقتی در اتاقم تنها هستم اوضاع به چه شکل خواهد بود.چون هیچ وقت برای خودم اتاقی نداشتم,مجبور بودم آن را بسازم.

در اتاق تو چند نفر می خوابیدند؟

زمانی نه نفر در سه اتاق می خوابیدیم. من با خاله ها و شوهر خاله ها و بچه های آنها می خوابیدم.تغییراتی پیش می آمد.در آن موقعیت ها معمولا مردم زود از کوره در می رفتند.یک بار چیزی را در مدرسه بداهه گویی کردم – قرار بود در اتاق باشم و مثلا مشغول حرف زدن با خودم. زیر لبی حرف زدم،سوت بودم،در اطراف حرکت کردم،رادیو را روشن کردم، کتابی را با امضای نویسنده برداشتم و شروع کردم به خواندن آن. بعد ایستادم و شروع کردم به برگرداندن صفحات. خانم معلم نمایش که مجذوب استانیسلاوسکی بود گفت:«ایست!یست!» از جا برخاست و روکرد به کلاس و گفت:«می خواست چه کار کند؟می خواست صفحه ای را پاره کند.» بعد به من گفت:«می خواستی چه کار کنی؟» گفتم:«می خواستم صفحه ای را پاره کنم.» گفت:«همان اشتیاق بازیگران سیسیلی داری!» گفتم:«مگر چه کار کردم؟» متوجه نبودم.او با مادرم تماس گرفت و موضوع را به او گفت.ولی مادرم گفت که بازیگری برای مردم ثروتمند است و بهتر است کاری پیدا کنم.بعد از دو سال دبیرستان را ترک کردم تا روی پای خودم بایستم اما به یاد داشتم که معلم گفته بود «چقدر طبیعی» بازی می کردم و همیشه طوری رفتار می کردم که طبیعی باشد.تفاوت بین طبیعی بودن و واقعی بودن را نمی دانستم .از درس های استانیسلاوسکی چه می دانستم؟او روس بود و من اهل برانکس.

وقتی بچه بودی درباره مسائل جنسی چه آموختی؟

وقتی آدم سر این پیچ دور می زند،سرگردان می ماند.من عاشق کار هستم زیرا سکس آدم را به دوزدست ها می کشاند.در غیر این صوزت می تواند تبدیل به یک مشغله ذهنی شود.

منظورت این است که به خاطر همین این همه کار می کنی؟

بله

بنابراین از عهده اش برمی آیی؟

بنابراین از عهده اش برمی آیم.(نفسش را بیرون می دهد).خودت گفتی.

منظورت این است که دوست نداشتی درباره ی آن مسائل اطلاعاتی داشته باشی؟

کلیفی صمیمی ترین دوستم بود.او شبیه آمیزه ای از ریچارد برتون و مارلون براندو بود.یک یهودی بود که می خواست کاتولیک شود.یکی از سرسخت ترین آدمهایی بود که دیده بودم.چیزی داشت که ما نمی دیدیم، انگار که از رازی خبر داشت.سرکش بود. در چهارده سالگی داستایفسکی می خواند و به من می گفت چقدر عالی است.

امروز هم او را می بینی؟

هروئینی شد و شنیدم در سی سالگی بالاخر مرد.دیگر دوست صمیمی ام در نوزده سالگی از مواد مرد.دوتا از صمیمی ترین دوستانم.

هیچ وقت خودت امتحان کردی؟

نه ، اصلا. همین زمان بود که از هم جدا شدیم. آنها وارد دنیای دیگری شده بودند. می توانم بگویم مادرم مرا زنده نگه داشت.اصلا دنبال تزریق نرفتم. هیچ وقت برای مواد اهمیت قائل نبودم زیرا می دیدم که چخه بلایی سر مردم می آورد.پیش خودم می گفتم که این کار آخر راه است.هرچند وقت یک بار دوست داشتم مست کنم.وقتی تقریبا سیزده سالم بود شروع کردم – همان طور که اکثر جوانان شروع می کنند. باید کسی را که بزرگ تر بود در خیابان پیدا می کردی تا برایت بخرد.مصرف الکل و استعمال گراس بخشی از زندگی من بود. تصور می کردم همه مصرف می کنند. تقریبا در نه سالگی شروع به کشیدن سیگار کردم. وفتی ده ساله بودم توتون می جویدم.یازده سالگی پیپ کشیدم اما کلیفی ببود که همیشه کاری اصیل می کرد، کاری که هیچ وقت ندیده بودم.

مثلا؟

مثل مواد زدن در دستشویی خانه ما وقتی که بزرگتر شدیم, بعد از آن که به من گفته بود دیگر معتاد نیست.مثل ربودن یک اتوبوس عمومی پر از مسافر یا دزدی کامیون حمل زباله و توقف در جلوی خانه ما با آن. یک بار وقتی به ویترین مغازه ای لگد زدم تا برایم چند تا کفش بیاورند عملا مرا به دردسر انداخت. یک پلیس او را گرفت و جلوی مردمی که جمع شده بودند آبروریزی راه اندخت . مادربزرگم خلاصم کرد.

زمانی را به یاد دارم که به جلوی تخته سیاه احضار شد.چنان خانم معلم را دیوانه کرد که یقه اش را چسبید و کتکش زد . داشت می خندید.بنابراین معلم او را بیرون انداخت. خیلی خوش گذشت. من در زندگی ام آن سال ها را هاکلبری فین نیویورکی می نامم زیرا همیشه چیز دیگری بود. او از هر چیزی چموضوعی درست می کرد.زمان در اختیار ما بود.

به نظر می رسد ممکن بود که سرنوشت تو هم شبیه دوستت کلیفی می شد.

زمانی مشغول کار برای صاحب یک باغ بودم.دوستانم بیرون باغ داشتند بازی می کردند و من داشتم گوجه فرنگی های قرمز را از سبزها جدا می کردم.صاحب باغ آمد به سراغم و روی یک تخته , تصویر منطقه ای روستایی را ترسیم کرد.درختان و مسیرها را به صورت نمودار کشید.گفت:«در زندگی دو راه هست:راه راست و راه علط. تو در راع غلط گام بر می داری.» با خودم گفتم حتما به گوجه فرنگی ها مربوط می شود.اما به دوستانم در بیرون,مربوط می شد. گفت « اگر با آنها بمانی, سرنوشتت مثل آنها خواهد بود.ول و بی کار»

وقتی بچه بودی برای کارکردن اهمیت قائل بودی؟

کی دلش می خواست کار کند؟ اما نمی خواستم به مدرسه هم بروم . مجبور بودم کار کنم زیرا فقط من بودم و مادرم.نه هیج کس دیگر. پدربزرگ و مادربزرگم وقتی پانزده ساله بودم از آن شهرستان رفتند.بعد مادرم با آنها رفت و آنها همگی با هم زندگی کردند.من تنها زندگی می کردم.هفده ساله بودم.امروز, این چیزی نیست اما این اتفاق بیست سال پیش افتاد.

مادرت وفتی چهل و سه سال داشت فوت کرد, تو چند سالت بود؟

بیست و دو سال داشتم.مرگ مادرم برای کل خانواده ی من ضربه روحی بود.خونش دچار مشکل خاصی شده بود. با نوعی کم خونی در بیمارستان بستری شد و در آن مدت خیلی درد کشید . غیر منتظره بود. پدربزرگم یک سال بعد مرد.گمان می کنم دلیلش همین بود. او مردی قوی بود. هیچ وقت در عمرش یک روز هم بیمار نشده بود وقتی این اتفاق می افتد باعث می شود آدم شکننده تر شود. اینها ساده نیست که بشود درباره اش حرف زد.

در آن زمان,رابطه ات با مادرت چطور بود؟

در آن زمان برای برقرای ارتباط مشکل داشتیم.وقتی اوضاع خوب پیش نمی رود همیشه بدشانسی هست.به خصوص در مورد مادر, این پایین ترین نقطه ی زندگی من بود. وقتی این اتفاق افتاد آدم شکننده تر می شود.

آن موقع تنها بودی؟

وقتی پدربزرگم فوت شد با کسی زندگی می کردم. هفته ای یک بار پنج شنبه ها مجله «شوبیزنس» را به دکه های روزنامه فروشی می رساندم. در آن زمان کارم همین بود. یک روز در راه بودم ودر برادوی و خیابان چهل و هشتم و من رد شدم, دید جشمم مشکل پیدا کرده بود و دکتر معاینه ام کرد, نبضم را گرفت و گفت قلبم مشکلی ندارد و گفت بهتر است به کلینیک بیماران سرپایی در بلوور بروم.

بعد از فوت آن دو نفر به پدرت نزدیک تر شدی؟

نه, در حقیقت تا چند سال بعد با پدرم حرف نزدم. می دانی براندو در مصاحبه ای که با تو داشت درباره احساس گناه حرف خوبی زد.

گفت احساس گناه,احساسی بی فایده است.

بی فایده,همین است, و وفتی بالاخره با آن کنار می آیی, کمی آسان تر می شود.گمان می کنم من هم شروع کردم .چون خیلی طول کشید که متوجه شوم دچارش شده ام.

(بعد از وقفه ای طولانی)

به چی فکر می کنی؟

داشتم به احساس گناه و بخشودگی فکر می کردم.بخشودن خود ما دیگران را می بخشاییم.

تو مجبور بودی در سال های نخستین عمرت با مرگ زندگی کنی, از مرگ می ترسی؟

آگاهانه نه, با فکر کردن به آن زندگی نمی کنم.

می توانیم بحث را عوض کنیم.

اگر بمیرم می توانی روی سنگ بنویسی:«تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می کرد. در عرض ده تا پانزده سال می توانست سعادتمند باشد.خیلی پیشرفت کرده بود.!»

هیچ وقت به محله قدیمی خ.د در برانکس برمی گردی؟

چطور می توان به آنجا برگشت؟دیگر خبری از آن محله نیست.رفته, تمام شده آن دنیا به آخر رسیده.

بعضی از کارهای عجیبی که انجام دادی و بر عهده گرفتی کدام بودند؟

پستچی بودم,دربان,دستفروش کفش, در یک انبار میوه کار می کردم , در داروخانه,سوپرمارکت و زمانی اثاث کشی می کردند – سخت ترین کاری که تاکنون انجام دادم.وقتی اثاث کسی را جابه جا می کنی اولین چیزی که نگاه می کنی کتاب های اوست.همه کتاب دارند.هزاران کتاب.آنها کتاب را در جعبه می گذراند.خیلی فریبنده است:پنج هزار کتاب جلد در جعبه می چینند . من از آن آدمهایی هستم که با تاکسی مشغول اثاث کشی می شوند.آنها می گفتند:ال کمی دیر کرده» و من از تاکسی بیرون می پریدم تا پیانوشان را ساعتی سه دلار از پله ها بالا بکشم.زمانی آثار هنری نیز جابجا می کردم.وقتی داری یک مجسمه با ارزش را حمل می کنی و به دیوار می خوری خیلی جالب است.این اتفاق برایم افتاده.کله مجسمه ای از شانه هایش کنده شد. از آثار هنری برجسته بود – و من همان کلمات معروف را شنیدم:هزینه اش را باید بدهی.کنترلچی نیز بودم.مردم از من می پرسیدند:«نمایش کی شروع می شود؟»«آیا آخرین نمایش است؟» آنها هر جور سوالی می پرسند.«فیلمش خوب است؟» در نهایت به این نتیجه رسیدم که این مردم به هر چیزی که من بگویم گوش خواهند داد.شماکنترلچی هستید,درست؟ بنابراین با کنترلچی دیگری شرط بستم که می توانم آنها را در یک صف تا آنسوی خیابان نگه دارم.بعد به مردم گفتم به علت ازدحام جمعیت،تا آن سوی خیابان,تا جلوی بلومینگدیل, صف تشکیل دهند.

هیچ کس اعتراضی نکرد؟

نه راحت صف بستند…

کدام شغل را طولانی تر از بقیه حفظ کردی؟

طولانی ترین کار در مجله ی «کامنتری» بود.دو سال کار دفتری می کردم.چیزهایی را تحویل می دادم.از کار کردن در آنجا لدت می بردم.

آن موقع هم مشغول بازیگری بودی؟

به مدرسه بازیگری می رفتم.استودیو هربرت برگهوف.آن موقع بود که با چارلی لافتون آشنا شدم.تقریبا هچده سال داشتم و او تقربیا بیست و نه ساله بود. در کلاس بازیگری تدریس می کرد.تصور می کردم در او چیزی خاصی وجود دارد.احساس می کردم به او وصل هستم.چارلی مرا با دنیای دیگری آشنا کرد،با ابعاد خاصی از زندگی که تا آن موقع نمی شناختم.مرا به نویسندگان و به کسانی معرفی کرد که دستی در امور بازیگری دارند.

هنوز زمانی را که پانزده دلار داشتم و جلوی ویترین مغازه ای خوابیدم به یاد دارم.شب قبل کمی شنگول کرده بودم زیرا وقتی صبح روز بعد بیدار شدم پولهایم را دزدیده بودند. می دانستم چارلی با خانواده اش به سواحل فار راکاوی رفته. می بایست دو تا کرایه پانزده سنتی می دادی تا به آنجا برسی و من برای پیدا کردن سی سنت مجبور بودم به کسی که با من در شرکت اثاثه منزل کار می کرد قول باطری های خالی را بدهم.

 ادامه دارد…..

کلمات کلیدی :

اگر این مطلب را مفید ارزیابی کردید لطفاً به اشتراک بگذارید :