چاپ
رودخانه ویند؛ برف و سکوت

30نماایران - حمید غفاریان: «رودخانه ویند» ساخته نویسنده فیلم خوب «سیکاریو» است و همواره تیلور شریدان در آثارش به گونه نقد به حوزه های مختلف وارد می کند که از یک نگاه انسانی و احساس نشات می گیرد و فیلم تازه اش هم روایت شهروندان آمریکایی است که هزاران کیلومتر دورتر از مناطقی ساکن هستند که در آن آدمهایش مانند ناتالی حسرت نیویورک و لس آنجلس رفتن را دارند اما نژادشان مانع هرگونه تصمیم جدی برای ادامه حیاتشان می شود.

«رودخانه ویند» فیلمی به کارگردانی تیلر شریدان داستان ملتهبی دارد و از موضوعی پرده برمی دارد که سینمای آمریکا کمتر به آن پرداخت کرده است در عین حال که به لحاظ پیچ و خم داستانی در فیلمنامه بسیار کم دارد و آن وجه معمایی که لازمه یک داستان جنایی است در «رودخانه ویند» وجود ندارد و فیلمساز غرق در مضمونی شده است که علاقه مند به مطرح کردن آن بوده است، چراکه به اقتضای جغرافیایی هم که انتخاب می کند، دستش برای شخصیت سازی زیاد نیست اما چفت و بست داستانی و زنده کردن یک زخم قدیمی برای کوری (جرمی رینر) فضای فیلم را مناسب با جغرافیا و مضمون داستان پیش می برد.

داستان فیلم در منطقه ای کوهستانی رخ می دهد. منطقه ای که در آن یک دختر جوان سرخپوست پس از اینکه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد، به دلیل سرمای شدید کشته می شود و حضور یک مامور FBI به نام جین ( الیزات اولسن ) به محل مورد نظر برای تحقیقات مرگ مشکوک آغاز می شود و در این راه یک شکارچی محلی به نام کوری ( جرمی رینر ) که گذشته مشابهی را در مورد دخترش تجربه کرده، به او کمک می کند تا قاتل را بیابند.

این داستانی جنایی لحنی آرام دارد به طوری که مخاطب اسیر هیجانات کاذب کشف وشهودی و مقطعی نمی شود و فیلمساز در این لحن می کوشد روایت فاجعه بار از کشته شدن دختر را در فضایی غم انگیز به تصویر بکشد و به همین دلیل شخصیت ها را به دل ماجرا می برد به طوری که حقیقت را جلوتر از شخصیت هایی که به مکان حادثه آمدند در ابتدا به مخاطبش انتقال می دهد و این سوال پیش می آید که آیا بهتر نبود که بعد از تیر خوردن جین، حقیقت در آن اعتراف دو نفره بین کوری و پیت مطرح می شد؟! در این شرایط مخاطب از حقیقت عقب تر بود اما در عین ناباوری فیلمنامه نویس نقطه عطف داستان را زودتر رو می کند، هرچند در آن صحنه درگیری ابتدایی بین پلیس های محلی،مامور فدرال با نگهبانان مشخص می شود که شروع جنایت از همین جا بوده است اما باز هم دلیل نمی شود که مخاطب در مقام دانای کل قرار گیرد و جین (مامور امنیتی) را مانند احمق ها در جلوی درب کانکس ببیند، چراکه از ابتدا لحن فیلم به شکلی جلو رفته است که حقیقت همراه با کوری جلو رود و زمانی که کوری آن سه شیر را که قرار بوده شکار کند را در یک لانه ای می بیند از خیر کشتن آن ها می گذرد، چراکه در می یابد از این حیوانات خطرناک تر در مقام انسان هستند که باعث کشته شدن یک دختر سرخ پوست و حتی به نوعی دختر خودش شده اند و در آخر به منطقی در ادای یک دیالوگ از پیت برای آزار و اذیت دختر سرخ پوست می رسیم که برف و سکوت در این منطقه باعث شده که ما دست به چنین کاری بزنیم.

برف و سکوت تنها المان هایی است که در این سرزمین مانده است حتی مامور فدرالی که فرستاده می شود به او گفته نمی شود که با خودش لباس گرم ببرد چون شناختی از آن منطقه ندارند و یا نمی خواهند به مامور شرایط آنجا را توضیح دهند و حتی برای حفاظت از این سرزمین تنها ۶ مامور محلی حضور دارند که در صحنه ای هم از دستگاه قضایی کشور گلایه می شود، این بی توجه بودن سیاستمداران آمریکا به سرزمینی که سرخ پوستان در آن زندگی می کنند همچون نگاه تبعیض نژادی است که به سیاه پوستان وجود داشت و هالیوود در این موضوع بسیار فیلم های مهمی را دارد، آنچه که در سکانس آخر فیلمساز به آن اشاره می کند، وضعیت را ناراحت کننده تر می کند و آن هم نبود آمار رسمی از گمشدن زنان سرخ پوست است.

جرمی رینر در کنش مندی نقش بسیار پر تعلیق است به طوری که در طول فیلم با کوله باری از خشم درونی در نگاه او می توان دریافت کرد و حتی گلوله هایی که برای آن نگهبانان استفاده می کند که در ابتدای فیلم نشان داده شده بود که ساختش را خودش برعهده دارد، مملو از کینه ای است که همراهش است و در این فیلم جدای از شکارچی بودنش، بیشتر به یک کلانتر با دل و جراتی ازجنس گری کوپر «ماجرای نیمروز» طرف هستیم.همچنین بازی یک دست الیزابت اولسن که در طول فیلم نشان می دهد که بسیار علاقه مند است تا بار سنگینی که بر دوشش است را با استواری جلو ببرد حتی در برابر کوری که داستان کشته شدن دخترش را تعریف می کند، نمی خواهد نشان دهد که وجه زنانه اش بر وی قالب شده است و برای اشک ریختن به دستشویی می رود و یا در سکانس بیمارستان زمانی که یاد دویدن ده کیلومتری ناتالی می افتد، توان کنترل کردن خودش را ندارد.

«رودخانه ویند» ساخته نویسنده فیلم خوب «سیکاریو» است و همواره تیلور شریدان در آثارش به گونه نقد به حوزه های مختلف وارد می کند که از یک نگاه انسانی و احساس نشات می گیرد و فیلم تازه اش هم روایت شهروندان آمریکایی است که هزاران کیلومتر دورتر از مناطقی ساکن هستند که در آن آدمهایش مانند ناتالی حسرت نیویورک و لس آنجلس رفتن را دارند اما نژادشان مانع هرگونه تصمیم جدی برای ادامه حیاتشان می شود.

اگر این مطلب را مفید ارزیابی کردید لطفاً به اشتراک بگذارید :