چاپ
سه بیلبورد خارج از ابینگ،میزوری؛ پازل ناهمگون

30نماایران - حمیدغفاریان:تکه هایی مثل شرکت تبلیغاتی،اداره پلیس،خودکشی و زندگی رئیس پلیس،رئیس پلیس جدید،کوتوله و.... همه این داستانک ها که می خواهد یک منطق را در بافت داستانی روایت کند به یک زبان اصیل و سلیس تبدیل نمی شود و در همه عناصر، کارگردان به حد متوسط بودن رضایت داده است و همین رضایت دادن هاست که دیدن آن عصبانی می کند.

«سه بیلبورد خارج از ابینگ،میزوری» سومین فیلم مارتین مک دونا است و مهمترین فیلمی از او که مشخص نیست تحت چه جریانی به این میزان مورد توجه منتقدان و جشنواره های مهم سینمایی و همچنین اسکار شده است، فیلمی که به لحاظ داستان و اجرا فیلم متوسطی است و سوژه اش هم در همین سال ۲۰۱۷ در فیلم خوب «ویند ریور» به خوبی توسط تیلور شریدان ساخته شده است که این میزان توجه باید برای آن فیلم می شد، چرا که توجه مثال زدنی شریدان به شخصیت پردازی و موقعیت فیلم ظرافت هایی داشت که در «سه بیلبورد…» خبری از آن نیست و تکه هایی است از یک حکایت که چیدن آن کنار هم مثل یک پازل، نتیجه جذابی را در خروجی ندارد.

تکه هایی مثل شرکت تبلیغاتی،اداره پلیس،خودکشی و زندگی رئیس پلیس،رئیس پلیس جدید،کوتوله و…. همه این داستانک ها که می خواهد یک منطق را  در بافت داستانی روایت کند به یک زبان اصیل و سلیس تبدیل نمی شود و در همه عناصر، کارگردان به حد متوسط بودن رضایت داده است و همین رضایت دادن هاست که دیدن آن عصبانی می کند.

در طول فیلم صحبت از دختری است که مورد تجاوز قرار گرفته است و بعد از تجاوز هم کشته شده است اما در جایی فلاش بک داریم به روزحادثه که با لجبازی می گوید که می روم تا مورد تجاوز قرار بگیریم و همین مادر هم ماشینش را به او نمی دهد و فقط تا نزدیک در خانه می آید و حتی نشان می دهد که دختر سرکشی هم است اما برای اینکه میزان آن بار دراماتیک و همذات پنداری مخاطب در فیلم بالا باشد، این فلاش بلک تنها نمی تواند فکتی باشد برای انگیزه پیگیری داستان و یک عدالت خواهی و مبارزه با سیستم معیوب اداره پلیس که مدتهاست یک پرونده قتل را کنار گذاشته است،نکته ای که نیازمند نگاه فراتری نسبت به آنچه که در فیلم است بوجود می آید. اساسا فیلم در همان اندازه ایده سه بیلبورد باقی می ماند، اینکه باید خیلی موضوعات هر روزه جلوی چشمانمان باشد تا از یاد نرود و ضرورت وجودی این نکته ها و یادآوری ها از هزاران تبلیغ محصولی مهم تر است.

موقعیت سازی  «سه بیلبورد….» که مورد توجه است قرار دادن یک زن به عنوان آنارشیسم که سخت می توان با او حرف زد و به نتیجه رسید، او بسیار محکم تر از مردی است که در زندگی اش بوده و حالا با یک دختر ۱۹ ساله نامزد است، شمایل یک زن عاصی و انتقام جو که مقابله با او برای هر کسی سخت خواهد بود و این تنها در حفظ ظواهر است و همین نواقص او زمانی به چشم تر می آید که جیمز به او در رستوران می گوید چرا که در جایی از فیلم یک شخصی وارد فروشگاه می شود و می گوید در قضیه دخترش نقش داشته است اما در همین موقعیت که شاید بسیار دنبالش هم بوده است، میلدرد می ماند چه کار کند و دیکر هم از سوی او پی گیری نمی شود و یا کسی که جلوی در خانه اش می آید و یهو به او کمک می کند تا بیلبورد ها نصب شود، صرفا حضور این ها در طول فیلم اضافی است و برای فیلمی با این حجم توجه، نمره خوبی محسوب نمی شود اما خارج از اینها بازی فرانسیس مک دورمند در نقش این زن کاملا با هم در آمیخته شده اند و بعد از سالها نقش ماندگاری از او به جای خواهد ماند.

پایان فیلم هم مانند همان عدم قطعیت انتقام باز می ماند،اینکه چرا میلدرد با آن جوانی که وارد فروشگاه برخورد نکرد و پیگیر نشد و یا چرا خودش همه مطالباتش را از سیستم داشت و خودش به دنبال این کشف نبود که چه اتفاقی در آن جاده افتاده است و خودش را در این جاده قربانی نکرد تا به حقیقت برسد، سوالاتی است که در طول فیلم مطرح می شود اما پایان به نوعی پاسخ همه آنها را می دهد که باید فکر کرد و همچنان فرصت است!

اگر این مطلب را مفید ارزیابی کردید لطفاً به اشتراک بگذارید :