چاپ
آستیگمات؛ همه چیز روی کاغذ

30نماایران - حمید غفاریان: فیلم روایت خانواده ای از هم پاشیده است که هر روز دست و پا می زنند تا بتوانند شرایط حداقلی زندگی را برای خودشان فراهم کنند و در این میان هر یک از این شخصیت ها از بزرگ تا کوچک درگیر مسائل و مشکلاتی هستند که برایشان فراهم شده است اما این خرده مشکلات شخصیت ها رنگ تکامل یافته ای به خود نمی گیرد چون فیلم اساسا هسته مرکزی ندارد.

«آستیگمات» دومین فیلم مجیدرضا مصطفوی بعد از فیلم کمتر دیده شده «انارهای نارس» است که این روزها بعد از راه نیافتن به جشنواره سال گذشته به اکران عمومی رسیده است، برخلاف برخی اظهارنظرهای فرامتنی که به فیلم الصاق شد و این فیلم را قربانی جشنواره معرفی کردند اما نشان داد که «آستگیمات» برخلاف آن نگاه های رفاقتی، قربانی جریان قالبی تحت عنوان سینمای اجتماعی ایران شده است که این روزها با ظهور فیلم هایی از نوع «معزهای کوچک زنگ زده» و استقبال کم نظیر در میزان استقبال مردم در گیشه، سایر آثاری تحت این تایتل را از بازی در یک استادیوم صدهزارنفری به گل کوچیک های محلی تزلزل داده است.

فیلم روایت خانواده ای از هم پاشیده است که هر روز دست و پا می زنند تا بتوانند شرایط حداقلی زندگی را برای خودشان فراهم کنند و در این میان هر یک از این شخصیت ها از بزرگ تا کوچک درگیر مسائل و مشکلاتی هستند که برایشان فراهم شده است اما این خرده مشکلات شخصیت ها رنگ تکامل یافته ای به خود نمی گیرد چون فیلم اساسا هسته مرکزی ندارد تا بتوانیم این خرده داستان ها را به آن اتصال دهیم و همه خرده داستان ها در اندازه یک پلات قوام نیافته می ماند و آنچه که بیرون می زند، حجم بالایی از رفت و آمدهای بی مورد شخصیت هایی است که برایشان جایگاه رسمی ترسیم نشده است به طوری که گویی هریک از بازیگران از یک فیلم دیگر آمده اند!

در میان خرده داستان ها برای روایت، تنها مشکل پسر با معلمش بود که با الهام از فیلم مهم «مالنا» می توانست به داستان اصلی تبدیل شود اما روایت تیتر بار و خودسانسوری فیلمساز باعث شد تا همه این داستان ها تکه تکه روایت شوند و در آخر مخاطب با دیدن این حجم از پلشتی ها، در یک روایت خطی فیلم هم دچار مشکل شود که چطور می توان داستان را درست تعریف کرد! چراکه خود فیلمساز هم در ساخت دچار یک گرفتاری روایتی می شود، شاید «آستگیمات» روی کاغذ در یک مهندسی ساختاری خوب جلو رفته باشد اما در ساخت و ترسیم شخصیت ها دجار سردرگمی می شود برای نمونه شکل بازی گرفتن از بچه دبستانی را با نمونه هایی از نوع فیلم های اصغر فرهادی مقایسه کنید، وقتی بچه در یک راز فرو افتاده اسیر می شود چطور دست و پایش را گم می کند و از آن سو نوع بازی محسن کیایی که تا جایی از فیلم حضورش را به عقبه طنازی اش جلو می برد اما در چالش های بازیگری و زمانی که فرصت برایش ایجاد می شود که شکل دیگری از بازی اش هم نشان دهد، در یک سطح متوسطی متوقف می شود و نشان می دهد که در این فضای قبول مصیبت های زندگی و عیان کردن حجم بالایی از استرس و تحمل شکست نمی داند از چه ابزاری برای نمایش آن استفاده کند.

مهتاب نصیرپور در نمایش زنی رنج کشیده و محکم که برایش آرامش خانواده اولویت دارد بسیار خوب درآمده است، او می داند که به اقتضای موقعیت می تواند لحن صدایش را هم تغییر دهد، زمانی که در اوج سرخوردگی مقابل همسر نوربخش با بازی غلو شده بهنوش بختیاری قرار می گیرد، لحن صدایش بریده بریده می شود و زمانی که می خواهد مقابل فرزندش باایستند لحنش محکم تر می شود که نشان می دهد از گذشته ای می آید که خودش هم نخواسته آنرا قبول کند و همواره با اصولی زندگی کرده است که برای خانواده امروز و دیرورش غریبه است.

«آستیگمات» هم در ادامه حجم بالایی از فیلم ها اجتماعی این سالها، خیلی دیر آمده و از آن سو عمر ماندگاری اش در ذهن ها هم بسیار اندک است همانطور که اوضاع فروش و توجه به دو فیلم «عرق سرد» و «مغزهای کوچک زنگ زده» می تواند نمونه خوبی باشد برای فیلمسازانی که قصدشان تنها نمایش مجموعه از پلشتی ها است.

اگر این مطلب را مفید ارزیابی کردید لطفاً به اشتراک بگذارید :